روزگار من

روزگار من
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
سه شنبه, ۸ دی ۱۳۹۴، ۰۶:۳۹ ب.ظ

نسل سوخته؟

دزدی از تلگرام

---------

کى میگه ما نسل سوخته و جز غاله شده ایم؟؟؟

 ما که تو خونه هاى بزرگ با حیاط و باغچه و طاقچه زندگى کردیم ....

خوابیدن توى پشه بند ...
آب تنى توى حوض داشتیم .

کیک تولدامون خیلى بزرگ بود ...
هر کى کادو میداد از صمیم قلبش بود ، کسى واسه کادو دادن مارو قیمت گذارى نمیکرد.

حتی خونه ی نوه خاله عمه بابامون هم میرفتیم میدیدیم،
 نه حالا که خواهر برادر هم به زور همو میبینن.

عید واسمون شور و هیجان داشت.
 عیدى میگرفتیم...
کم یا زیاد همین که دلمون خوش میشد کافى بود.

چقدر مسافرتهاى فامیلى میرفتیم ...
حالا هرکى هر جا میره میترسه کسى بفهمه!
همه چی عالی..‌.
همه چی باحال....
هممون عین هم بودیم.... عین گروه سرود.... لباسای شکل هم.... خونه های عین هم.....
عمه
خاله
دایی
عمو
مامان بزرگا و بابا بزرگا که جزء خونواده بودن
اگه میخاسیم جایی بریم گروهی میرفتیم



هر چندسال یه بار یکی از بزرگای فامیل میرف مکه.... چه شور و حالی داشت واسه کل فامیل...
کی میگه ما نسل سوخته ایم....!!!
نه موبایلی...
نه تبلتی....
نه لپ تاپی....
نه اینترنت و فضای مجازی....
همه چی واقعی بود...
دنیای ما واقعی واقعی بود.... باهمه خوبی و بدیش.... همه چی راست راستکی بود...
تلفن که نبود اونوقتا. میرفتیم خونه همدیگه میدیدیم نیستن.... بعد میفهمیدیم اونام اومدن خونه ما... پشت در ما.... کلی ذوق میکردیم و‌میگفتیم: وااااای دل به دل راه داره.....
خلاصه که نسل سوخته خودتونین بابا..... ما عین عسل زندگی کردیم... بچگی کردیم.....
سلامتی همه دهه شصتیها

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۱۰/۰۸
سعید

نظرات  (۲)

۰۸ دی ۹۴ ، ۱۸:۵۱ مدل لباس
شصت ونهی هستم . افتخاااااار میکنم که 70 - 80ی نیستم . 

اتفاقا بر خلاف حرف خیلی ها من از نسل و دهه ی خودم خیلی راضی ام . 
پاسخ:
چرا آدرس سایتت رو گذاشتی خبیث؟
۰۹ دی ۹۴ ، ۰۱:۲۱ وارش مهر
دزدی از تلگرام :

در حالی که پرستار مشغول تزریق بود. ورونیکا دوباره پرسید : "چقدر وقت دارم؟"
"بیست و چهار ساعت, شاید کم تر"
ورونیکا سرش را پایین انداخت و لبش را گزید. اما توانست بر خودش غلبه کند.
" میخواهم دو خواهش بکنم. اول ,دارویی به من بدهید تزریقی یا هر طور دیگر تا بتوانم بیدار بمانم واز هر لحظه باقی مانده زندگی ام لذت ببرم. من خیلی خسته ام اما نمیخواهم بخوابم.
کارهای زیادی دارم کارهایی که همیشه در روزهایی که فکر میکردم زندگی تا ابد ادامه دارد به آینده موکول کرده ام.
کارهایی که وقتی به این فکر افتادم که زندگی ارزش زیستن ندارد, علاقه را به آنها از دست دادم. "
"و خواهش دوم چیست؟"
می خواهم اینجا را ترک کنم تا خارج از اینجا بمیرم.
میخواهم قلعه لیوبلینا را ببینم. همیشه همان جا بوده و من هیچوقت کنجکاو نبوده ام که بروم و از نزدیک ببینمش.
میخواهم با زنی که در زمستان شاه بلوط و در تابستان گل می فروشد, صحبت کنم.بار ها از کنار هم رد شده ایم, و هیچ وقت از او نپرسیده ام حالش چطور است.و میخواهم بدون بالاپوش بیرون بروم و در برف قدم بزنم میخواهم بفهمم سرمای بیش از حد یعنی چه؟!!
من که همیشه گرم میپوشیدم, همیشه انقدر از سرما خوردگی می ترسیدم.
خلاصه دکتر،میخواهم باران را روی صورتم احساس کنم,به هر مردی که خوشم می آید لبخند بزنم
می خواهم مادرم را ببوسم بگویم دوستش دارم در دامنش گریه کنم بدون اینکه از نشان دادن احساسم خجالت بکشم.
احساسات من همیشه بوده اند
فقط پنهان شان می کردم. 
کتاب ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد، پائولوکوئلیو
پاسخ:
مطلب زیبایی بود

ما قدر بسیاری از داشته هامون رو نمیدونیم. قدر بسیاری از نزدیکانمون رو. قدر عمر گرانبها رو

------
البته من با پابلو مشکل دارم! خیلی از مطالبش مورد قبول من نیست!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی